تبليغاتX
DoG CiTy
سیگار... قهوه... سرعت... قلم... استفراغ...
دوست ندارم اینجا رو ببندم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط D.C & MaHaِAn  | 

نمی دانم اولین بار چه وقت در زیر نگاهت هزار بار مردم و زنده شدم، نمی دانم اولین بار در کدام فصل سال به بودنت محتاج شدم و چه هنگام فهمیدم بدون تو زندگی ام سرشار از تهی است، آنقدر می دانم که سالها با من بوده ای و نبوده ای در تمامی لحظه هایی که شاد بوده ام و گریسته ام وَ آن چنان که به عقب می نگرم همیشه ردی از تو در لحظه های گذران زندگیم می بینم. انگار همین دیروز بود که برای یافتنت می گریستم وَ تو مرا یافتی در نیمه شبی که پر از کابوس بود و دلهره و تمنای شنیدن صدایت... وَ تو به عهدِ قدیمِ خود بازگشتی و من به حماقت چند ساله ام پی بردم به غرور مضحکی که احاطه ام کرده بود به حقارت شادی های اندکم که مانع از شادی بزرگ ابدی ام می شد.. بازگشتی وَ من برای اولین بار دستانت را دیدم که همیشه حمایت و امنیت بود وَ چشمانت را باور کردم... احساس می کنم تمامی آن روزهای مضحک و خالی را باید طی می کردم تا تو را در یک شب کذایی از لا به لای عقایدت بشناسم و تا ابد بهترینم شوی... می دانم برای رسیدنم به این احساس روزها و ماهها و سالها کور بوده ام اما مرا ببخش به خاطر تمامی لحظه هایی که می توانستیم همراه هم باشیم و من لجاجت ورزیدم و غرورت را به مبارزه طلبیدم، مرا ببخش به خاطر تمامی خواسته ها و داشته هایی که از تو دریغ کرده و می کنم، به خاطر تمام حماقت های زندگی ام در لحظه های نبودنت(در گذشته)، به خاطر تمام شعر ها و نوشته های گذشته ام که بی تو زنده شدند، به خاطر تک تک واژه هایی که می توانستم  و نتوانستم برایت بسرایم، به خاطر دلتنگی همیشگی ام، به خاطر دوست داشتنت و وابستگی ابدی ام تو...

امروز خدا را هزار بار سپاس می گویم برای روز مبارکی که متولد شدی، برای لحظه لحظه بودن و داشتنت...

عزیزترینم تولدت مبارک...

 

D.C

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:28  توسط D.C & MaHaِAn  | 

این عاشقانه هایی که دور می ریزم نمی دانم حواله ی ذهن انسانی دیگر می شود یا نه برای همیشه در زباله دانی خاطرات غوطه ور می شوند... برای چندمین بار است نمی دانم ولی این بار برای همیشه به ذهن می سپارم که دوست داشته ام و دوست داشته شده ام و تلاش کرده ایم... شاید بی احساس باشم و شاید به قول دوستی قدیمی واقع گرا ولی چه می شود کرد که زندگی مجموعه ای از واقعیت هاست وقایع خواسته و ناخواسته... به دنیا می آییم بی آنکه بخواهیم خانواده امان از قبل مشخص است همانطور که شهر و سرزمینمان، دوست می داریم بی آنکه بفهمیم  وَ می میریم بی آنکه بخواهیم... دوست جدیدم می گوید میان این همه نخواستنها تنها خواستن ِ آدمها ازدواج است و این تنها فرصت را باید مثقال و ذره سبک و سنگین کرد... گیجم اما هدفمند ایستاده ام بی هراسی از آنچه که پیش می آید... همه ی دلهره هایم را سر کشیده ام فنجانم خالیِ خالیست، چه عجیب این گفتن ِ " خالی ِ خالی" مرا به یاد معبودم می اندازد ولی... هنوز هم نمی دانم این عاشقانه هایی که دور می ریزم چه می شود...

 

توضیح: گنجشکک عزیز منظورم از تنها خواستن آدمها تنها موردی که خود آدمها در اون اراده کامل دارند بود شاید نتونستم جمله بندی خوبی پیدا کنم و اینجوری شد.. اگه دقت کنی می بینی که تولد و مرگ و خانواده و محل تولد و ... هیچ کدوم دست آدم نیست ولی ازدواج نه...

 

D.C

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط D.C & MaHaِAn  | 

وای خیلی خوشحالم که بالاخره این فیلتر لعنتی برداشته شد هرچند نفهمیدم چرا اومد و چرا رفت! ولی حالا وبلاگهای دوستای قدیمی رو می تونم بخونم و همین طور وبلاگ خودم رو... این فیلتر شده البته یه مزیت هم داشت که این که باعث شد من توی دو سه تا وبلاگ دیگه فعالیت کنم و مطالب مختلفم رو به صورت دسته بندی شده ارائه بدم...

 

D.C

بازم  فیلتر شدم یا حداقل از جایی که من هستم نمی شه این وبلاگ رو باز کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:48  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

از شب و شب پره و مهتاب برايم گفتي مي خواهم برايت از کودکان شب بگويم از خفاش شب و ستاره ي اول روياي کودکانمان... نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ... مشرقي ِ من مي شنوي؟ هنوز هم آن صداي ممتد هولناک زندگيمان را تهديد مي کند، هنوز هم کابوس آن خيابان تاريک و مردم وحشت زده مهمان هر شبم است، هنوز هم آن هواپيماهاي لعنتي را مي بينم که وقت و بي وقت بر فراز شهر رد مي شوند و ردي از هراس در چشمان مادران شهر مي ريزند؛ پدران رفته اند و باز امشب خانه اي مي سوزد، چه کسي کودک مرا نجات مي دهد وقتي تو نيستي وقتي من زير آوار مانده ام؟ ...  من هنوز هم از دلهره ي جنگ تازه اي مي ميرم و زنده مي شوم چگونه مي خواهي براي کودکمان لالايي آرامش بخوانم؟... بيا مشرقي ِ من مي خواهم سرت را در آغوش بگيرم و برايت قصه ي کودکاني را بگويم که از فقر مي ميرند همين نزديکي چند خيابان پايين تر حتي زير پنجره ي خانه ي رويايي ما کودکاني هستند که از گرسنگي مي ميرند قول مي دهم به اين جاي قصه که رسيدم ديگر از کودکان بيماري که هزينه درمانشان قيمت خون پدران ماست نگويم و از کودک چهارراه که دستش چه بزرگ بود حتي بزرگتر از دست من و تو... کاش مي توانستم براي کودکانمان لالايي آسايش بخوانم ... نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست... مشرقي ِ من کودکم امشب محتاج قصه اي است که از عشق و آزادي سخن بگويد از دختر شاه پريان و شاهزاده و اسب سفيدش خسته شده فکر مي کني امشب گوشها به خواب رفته اند؟ دلم مي خواهد لالايي آزادي را برايش بخوانم بدون لرزش صدا و با صداي بلندي که حداقل تاب مساحت اتاق کوچکش را داشته باشد مي داني من نيز خسته شده ام از زمزمه کردن... نه نمي خواهم مادر شوم نمي خواهم کودک من کودک شب باشد و براي روزنه اي از روز به زور تن دهد... نمي توانم تاب بياورم نديدن کودکم را در تمام روزها و شبهايي که از دلهره بودن يا نبودنش هزار بار بميرم و زنده شوم ... مشرقي ِ من روزنامه هاي امروز را خوانده اي؟ کودکم را مي دزدند کودکم را آزار مي دهند و نه تو و نه هيچ کس ديگر کاري نمي تواند بکند، کودکم مي ترسد مي دانم... دلهره ام بيشتر مي شود وقتي نمي توانم آرزو کنم کودکم پسر باشد يا دختر... مشرقي ِ من قول مي دهي کودکمان را نيازاري؟ بيا دست مرا بگير مي خواهم با تو سوگند بخورم که کودکم پاره ي تنم است ... مي داني لالايي آرامش و آسايش و آزادي را شايد هيچ وقت نخوانيم ولي لالايي امنيت را همين امروز مي خواهم بياموزم، مشرقي ِ من تو لالايي امنيت را بلدي؟

نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...  

 

D.C

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:28  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

به زانو در آمدی

و صلیب تقدست را در بدنم فرو کردی

خدایی که شاهد پاکی توست

خدای نابینایی ست، پست ِ کوچک ِ من!

 

به زانو در آمدی

سیگار نیمه تمامم را بلعیدم

به سلامتی ات جام اول را بلند کردم  

در آغوش دیوانه رها شدم

و در لرزش لذت به ریشت خندیدم

من از تو مقدس تر بودم

 

به زانو در آمدی

این روز را وعده داده بودم

به التماس افتاده ای که ببخشم...

نبخشیدم... 

تقاضایت بیشتر از تقدس من بود

من ادعای خدایی نکرده بودم !

 

به زانو در آمدی

مانده ام میان خنده و گریه کدام را انتخاب کنم

به اینجا که می رسم

میان خنده و گریه فرقی نیست

خالی ام خالی ِ خالی ...

 

 

 ته نوشت: متاسفانه هنوز بند آخر مطلب "نمی خواهم مادر شوم هنوز این جهان برای کودکانم امن نیست" رو ننوشتم، این روزها ذهنم خالی خالی ِ  و نوشتن باقی این مطلب نیاز به تمرکز بیشتری داره. ولی من زیر لوگو رو عوض نمی کنم چون به خودم وعده دادم سریعتر دست به کار شم...

 

D.C

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:47  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

 ۱

"دوست بداريد يا بميريد" اين جمله اي بود که الهه بهم گفت و من فقط لبخند زدم چون تنها راه من مردن بود... امشب همه ي اين يه هفته به تنم موند اول همه ی اون دلتنگی ها که دست از دلم برنداشتن  بعد اون دعواي کذايي و آخر سر خبر فوت رسول ملاقلي پور ... خيلي دوست داشتم من امشب توي کافه تيتر بودم و جشن يه سالگيش رو با بقيه جشن مي گرفتم ولي حالا که فکر مي کنم مي بينم من اگه اونجا خبر فوت رو می شنيدم تمام دستمالهای کافه برام کم بود... امشب عسل و سايه و خداي شب همگي تيتر رو قرق کردن و من موندم و تنهايي هاي خودم، حسرت ديدن خداي مدير و بيتا و بهنام ... دلم مي خواست چمدونم رو بردارم و برم اونجا.........

 

۲

شعرهاي عسل رو که از فلشش کش رفتم رو مي خونم و به خودم مي گم هي عوضي نمي خواي چيزي بنويسي نمي خواي تلاش کني؟ نکنه قراره خفه خون بگيري و واسه هميشه قلمت رو تعطيل کني و بعد ياد زئوس مي افتم :" به خودت مهلت بده" ...

 

 ۳

هي عوضي چرا سقوط نمي کني؟ ... فردا مي خوام برم سراغ Crazy و همه عقده هامو بگم حتي اگه از گريه و زاري بدش بياد... دلم بدجوري هواي قهوه و  دود سيگار کرده ....

 

 

D.C

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:52  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

خبرهاي بد و حال خراب با هم که جمع مي شوند بغضت از سنگ هم که باشد مي شکند...

رسول ملاقلي پور رفت ... بغضم به اندازه ي همه دلتنگي هاي اين اواخر شکست... هميشه خبر رفتن يک انسان حال خرابم را خرابتر مي کند... با خودم فکر مي کنم رفتن من حال کسي را خراب مي کند يا نه؟

 

 

D.C

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:1  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

من اینقدر شهامت دارم که می تونم یه عوضی بشم ولی تو چی؟ از اول عوضی بودن که افتخاری نیست....

 

D.C

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:12  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

وقتی آدم یه استاد خوب داشته باشه باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنه ... استاد راهنمای عزیز پرسشنامه من رو در عرض ۱۵ دقیقه تصحیح کرد اونم غلط گیری املایی!!! ولی استاد مشاورم که الان ایران هم نیست فقط دو هفته وقت گذاشت تا پرسشنامه رو بخونه و البته نتیجه فرستاده شده خودش یک پرسشنامه کامل و جامع است!! واقعا حیف بعضی از اساتید محترم دانشگاه که لقب استادی رو به دوش می کشن به عبارتی حیف نون تر از خودشون کسی نیست!!! الان خیلی از استادم ممنونم واقعا دیدن کامنتش بعد از این ایام سگی این اواخر فوق العاده شادم کرد...

D.C

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:59  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

یک عکس باحال که دوست خوبم مارس برام فرستاده حیفم اومد شما نبینید :

ارشاد بدون تو سری!

 

D.C

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:16  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

رها می کنم انگشتانم را

تا برایت مرثیه ای بسرایم

but im wondering i can?

im so tired of this shit life baby

 عزیزکی که نیستی

زجرم نمی دهد

رهایم می کند

تا دوباره پرواز کنم

now im sure

youre not here and i can take a deep fresh breath

جادوی شبانه ام را تمام می کنم

تلاشها را دور می ریزم

و به انتظار می نشینم

به زانو می خواهمت

و می شود

می دانم ...

 

 

 

D.C  &  Shian Goddess

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:39  توسط D.C & MaHaِAn  | 

امشب دوباره ناخواسته مهمان ذهن من شدي ... نمي داني رهايي چه حسي ست نه چه جشني ست... امشب باز هم از تو گفتم نه مثل قبل نه مثل همين چندماه گذشته، درست است که گريه مي کنم ولي اين اشکها از دوري تو نيست از شادي ِ نبودن توست... اگر مي فهمي بگويم که از بزرگي خدا و من ِ  آفريده اش مي گريم... نمي داني چه لذتي ست بي تو و خاطره هاي تو نفس کشيدن، بودن... لذت داشتن يک ذهن آرام ، يک روح پاک و فکر ِ خالي از دغدغه هاي آشفته و روزمره کم نعمتي نيست... امشب دوباره مهمان ذهن من شدي و من امشب از هميشه شادترم... قلمم براي رفتنت بهاي کمي نبود اما روحم دست نخورده با من است ... شادم شادِ شادِ شاد؛ من از شهرسگي ِ تو رفته ام...

 

D.C

 

 

ته نوشت: پست " اگر دوستت نداشتم" نوشته ی دوست خوبم NoBoDy بود که همه به غلط تصور کردید کار من بوده لازم بود که توضیح بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 4:34  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

 دل ِ سوخته بهتر است يا دماغ ِ سوخته؟

 

D.C

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:49  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

 

کلی غر غر کردم و کلی چرت و پرت گفتم ولی گنجشک فقط نگام کرد و گوش داد وقتی حس کرد از نفس افتادم یعنی دید که فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به قانع کردن من، و من تموم مدت به این فکر می کردم که زندگی رو چقدر سخت می گیرم و چقدر می شه راحت گرفت و راحت زندگی کرد، یاد دکتر موسوی زاده افتاده بودم و این حرفش که گاهی اوقات باید گوی رو بندازی تو زمین حریف و ببینی حالا اون با این گوی چکار می کنه اینکه همیشه گوی رو تو جلو ببری دلیلی بر برد تو نیست، وای چقدر خنگ بودم نه ؟ این همه آدم گفتن و من شنیدم ولی بازم عمل نکردم.

گنجشک گفت و گفت و من بازم چرت تحویلش دادم ولی حرفاش خواب راحت رو از من گرفت اون شب تا صبح فکر می کردم و تو اتوبوس جا به جا می شدم یه بار صندلی جلو، یه بار صندلی عقب، یه نگاه به ستاره ها، یه نگاه به جاده و توی تموم این لحظه ها فکر حرفای گنجشک راحتم نذاشت، هنوزم گیجم گیج شراب ۲۳ ساله ای که دست ساز خودم بود و با هیچ شراب دیگه ای عوضش نمی کردم ولی مثل اینکه بالاخره دارم حاضر می شم که ذائقه ام رو تغییر بدم  .....

ولی حسرت یه نخ از سیگارای گنجشک به دلم موند نمی شه گاهی اوقات قولت رو زیر پا بذاری؟ یا نترسی از نگاههایی که اطرافت رو گرفتن ؟ باشه چرا نوک میزنی اینو دیگه خوب فهمیدم : خودم باشم بدون هراس از حرف و نگاه بقیه، باشه برای اثبات این یکی واقعا لازمه که یه نخ سیگار تو یه محل عمومی دود کنم !!!! عجب درسایی گرفتم من از گنجشک نه ؟

 

آرشیو مشرقی آذر ۱۳۸۴

 

D.C

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:11  توسط D.C & MaHaِAn  | 

جدیدا آنقدر گوشهایم تیز شده اند که صدای تیک تاک ساعت مچی ام را هم می شنونم

حتی صدای پای تو که در خیابان بالایی با کسی قدم می زنی

صدای قدم های او را هم می شنوم

قدم های کوچک و زنانه

معلوم است خیلی دوستت دارد که پابه پایت در این خیابان های یخ زده آمده

کاری که من هیچ گاه برایت نمی کردم

ولی اگر دوستت نداشتم آن شعرهایی که برایم می نوشتی بدون آنکه بخوانم پاره می کردم

اگر دوستت نداشتم آن روز که برایم گل آورده بودی بویش نمی کردم

اگر دوستت نداشتم روز تولدت برایت کادو نمی خریدم

اگر دوستت نداشتم به تو شکلات تعارف نمی کردم

اگر دوستت نداشتم آن شب که خبر دادند قرص خورده ای و می خواستی به خاطر شکست عشقی خودکشی کنی هیچگاه به ملاقاتت نمی آمدم

اگر دوست داشتن من آنطور نبود که تو می خواستی

دلیل نمی شود که خیال کنی دوستت نداشتم

باور کن جور دیگری نمی توانم کسی را دوست داشته باشم

 

 

 

 

 NoBoDy

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 14:55  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

" شیطان "

 

می خواهی مرا آدم کنی

و نمی دانی مدت هاست که فرشته ام

راضی ام از آدم نبودنم

تلاش نکن

بیهوده است

من آدم نمی شوم...

روح من آدمیت نمی خواهد...

می خواهم فرشته بمانم

همان فرشته مغضوب

که حاضر نشد

به پای پستی آدم بوسه زند…

 

 

   Shian Goddess

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:49  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

۱- آقاهه و خرسش

۲- خانم و آقای خوشحال

۳- یه نمونه از ماسکهایی که اکثرا زده بودن

۴- آقاهه وکلاه گیس خفن

۵- من دیگه عنوان به ذهنم نمی رسه خودتون ببینید

6 و 7 و 8 و ...

دیگه حوصله ام نمی شه بقیه رو بذارم اگه کسی خواست بگه براش میل کنم !

D.C

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 9:56  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

 

به خانه می روم بی تو و خیال تو

دیگر از تو نمی هراسم  چرا که دیگر اسمی برایت ندارم

نه عزیزکم نه نیمه ام نه عوضی و نه هیچ اسمی دیگر

حتی اسم کوچکت را نمی دانم

چقدر بی چاره اند انسانهایی که اسم کوچک ندارند...

 

 

"از آرشیو ۸۰۰۰ سال قبل!"

D.C

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:25  توسط D.C & MaHaِAn  | 

يه سفر... يه برگشت... استرس ... خستگي ... و يه استاد زبون نفهم ... ولي من هنوز دارم مي نويسم تا يادم نره كه يه آدم چه جوري مي تونه دروغ بگه اونم يكي با هزار خربار اداعاي دين و خدا آره استاد عزيز رو مي گم... خدا رو شكر كه خدا خر رو مي شناخت و بهش شاخ نداد!

و دوباره يه تصادف ديگه توي كوي دانشگاه شيراز ... خيلي داغونم اين دانشكده عوضي هميشه ضد حاله يا استاداش يا جاده اش ... ماشين روي سقفي كه كه كاملا به زمين چسبيده چقدر دلخراشه ... تا حالا نمي دونستم ...

به اين نتيجه رسيدم كه اگه به جاي اين دو سه سال دوره ارشد كار كرده بودم الان كلي وضعم بهتر بود..

ملت فخيم امارات هنوز بعد از ۵ روز از بردن جام خليج دارن جشن مي گيرن و شادن و بعضي از ما در ايران بهترين مملكت اسلامي دنيا(تهوع) با وجود داشتن رتبه دوم درآمد بعد از عربستان يعني چيزي معادل ۵/۷۵ ميليارد دلار هنوز داريم جون مي كنيم تا شايد شب گرسنه نمونيم... راستي عكساي جشن رو حتما مي ذارم تا ببينيد...

 

D.C

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:55  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

دلم ديگه نمي گيره،‌ انگار قوي بودن به من نمياد دلم يه عشق مي خواد يه گريه يه دوست داشتن يه رفتن يه سيگار يه ترك، شايد اون وقت قوي بودن برام جالب باشه... ديوونگيه! ولي دلم ديگه نمي گيره ديگه سنگ شده سنگ سنگ، ديگه حتي دلتنگ هم نمي شم انگار خدا شدم و نفهميدم : Mrs.God! چقدر بهم مياد! مسند خدايي رو دوست دارم انگار از اول بايد خدا مي شدم... هيچ كس نمي تونه من رو لايق اين مسند ندونه چون خودم به اين باور رسيدم كه شايسته اين سمت بودم و هستم...

دارم روي 2-3 تا مطلب كار مي كنم يه داستان، و يه مطلب اجتماعي قصد دارم از اين به بعد روزنوشتها رو از اين بلاگ حذف كنم يعني تمام سعي خودم رو مي كنم... و اون جمله كنار لاگ جمله كليدي مطلبي هست كه دارم روش كار مي كنم... از اين به بعد مطالب بعدم رو به همين صورت كنار لوگو معرفي مي كنم.

D.C

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:36  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

زن نوشتها را که زیر و رو می کنم حالم بهم می خورد از انسانی که تویی و زنی که منم... چقدر خبیث و چقدر ضعیف ... دلم می پوسد در چهار دیواری قلبت و تو به من آب و دانه می دهی؛ چقدر حقیرم من و تو چقدر بخشنده ای؟!... دلم از زن نوشتها به هم مي خورد و از مرد نوشتها مي ميرم نمي دانم چه كسي اين منحني زن و مرد را پررنگ كرد كه حالا ديگر من و تو در يك صفحه جا نمي شويم...

 

D.C

 

روزهای فرد را دوست نداشتم
به خاطر سه راهی هراس
روزهای زوج را دوست نداشتم
روزهای فرد خواهند رسید
با خود عهد کرده ام
تمام روزهای هفته را ببوسم
سه راهی هراس عزیزترین خاطره شده:
تمام شده ای....

 

MaHaAn

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

به رفتن که فکر می کنم می شکنم میان رفتن و در آغوش کشیده شدن او و ماندن و در آغوش کشیدن تو ...

 

D.C

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:35  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

از خواب که بیدار شدم دیگر نبودی به همین راحتی ...

D.C

حتی خواهرک نداشته ام به بودن تو حسادت می کند ...

MaHaAn

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

Don`t  get in details ! heeesss

 

MaHaAn

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط D.C & MaHaِAn  | 

یه خدا همین نزدیکيا نشسته یه خدایی که شاید از دید بعضی ها دیگه خدا نیست ولی خداست یه خدای بزرگ برای آرزوهای محال برای لحظه هایی که فکر می کنی همه چی تموم شده ولی اون هست خدای دوست، خدای بزرگ بزرگ... الان فقط دارم اشک می ریزم ...

الهه شیان سراسیمه و رنگ پریده اومد سراغم که زود یه صفحه جدید باز کن این آدرس رو که می گم سرچ کن... یعنی چی؟ ... هیچی فقط بازش کن ... چی شده ؟ اگه اتفاقی افتاده بگو دارم سکته می زنم... (...) پسورد تو رو داره؟... آره (عوضش نکردم)...  هیچی نمی گه این الهه شوک زده هرچی اصرار می کنم، هزار تا حدس می زنم و مدام صفحه رو رفرش می کنم تا شاید یه بار این پیغام عوضی مسدود بودن سایت محو بشه ....

 ۱۵ دقیقه بعد توی سایت: خدای من! باورم نمی شه... انقدر شوک شده بودم که چشمام هیچی رو نمی دید فقط می دیدم که یه هدیه از یه دوست چه جوری می تونه... قابل گفتن نیست... 

فقط مدیونتم خدای عزیز من ....

D.C

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:31  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

عاشق اتاق الهه شیانم یه اتاق جدا از بقیه اتاقها اون بالا، از اون حس بالا نشینیش خوشم میاد! وقتی که خودمون رو ول می کنیم روی زمین و شروع می کنیم به حرف زدن از هر دری جز کار علمی، مقاله هایی که فقط با خودمون این ور و اون ور می بریم و دور خودمون پخش می کنیم و تنها کاربردشون طراحی فضاست... جدیدا هم عاشق عکاسی شدیم تا به هم می رسیم از در و دیوار و همه فیگورهای جلف خودمون عکس می گیریم و می خندیدیم؛ با موهای پریشون، توی بغل هم، غم زده و بی هوا...، زنگهای مداوم گوشی که وقتی با همیم بیشتر هم می شه! عاشق سه صفر-صفر الهه شیانم وقتی می گیره دستش انگار یه بخش از وجودشه و من می دونم که گوشیم هیچ تناسبی با من نداره؛ یه ۳۲۳۰ مشکی که فقط طراحی خشکش به من می خوره! باید عوضش کنم!

امروز عاشق شدم: عاشق خودم وقتی چشامو چپ می کنم...

اینم سه صفر - صفر

 

D.C

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:6  توسط D.C & MaHaِAn  | 

سكوت، بي مهابا رهايت مي كند ...

MaHaAn

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:23  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

محو می شوم

محو محو محو

لذت نگاه تو

آب نمی کند،

شوق بوسه ات

سرخ نمی کند

داغ می کند،

موج رفتنت

له نمی کند

خاک می کند

 

خاک می شوم

خاک خاک خاک

سر بلند می کنم

محو می شوم

داغ داغ داغ .....

 

 

لذت دوباره دیدنت ذوب می کند

یک جهنم بهشت!

 

MaHaAn

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:40  توسط D.C & MaHaِAn  | 

 

پوست تنت را لمس می کنم

"تو هم دست یافتنی شده ای"

چقدر از این تصور هجو بیزارم نازنین

خودت را بشناس

بپوشان و دور شو

بیچاره ایم من و ما

و تو هیچ گاه نمی فهمی ،

حتی به فکر بوسه های مخفیانه امان هم نباش

بگریز و برو

به حرفهای عاشقانه امان هم مجالی مده

دور شو، دورتر از من و ما

بگذار در حسرت لمس پیکرت بسوزم و آواره شوم

سکوت کن

روزنی برای خیانت و تزویز به من مده

بیچاره ایم من و ما

و تو هیچ گاه نمی فهمی

بگذار پیکرت را در طلوعی لمس کنم که

هیچ بیچارگی و تزویزی تو را دست یافتنی جلوه ندهد...

 

 

MaHaAn

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:41  توسط D.C & MaHaِAn  |